خرید بک لینک
يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۱ ق.ظ سه شنبه 7 صبح وقتی رسیدیم شیراز حُرم گرمایی که احساس کردم نوید این رو می داد که قراره سخت بگذره چون من به شدت گرمایی ام و گرما عجیب روی اعصاب و خلق و خوم تاثیر میذاره دیگه شما حسابش رو بکنین تو دمای 40 درجه من چه جوری میشم :)در بدو ورود راننده تاکسی که ما رو از راه آهن به هتل رسوند کاملا آب پاکی رو روی دستمون ریخت و گفت: چ

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

این که میگن آدمی به امید زنده است رو من بارها با گوشت و پوست و استخونم لمس کردم . لحظاتی رو تو زندگیم تجربه کردم که اگر امید به آینده هرچقدرم کم رنگ نداشتم قطعا کم می آوردم و جا می زدم . الان دارم روزهایی رو سپری می کنم که خیلی به کنکور نزدیکن و من احساس می کنم مهم ترین کاری که ازم براومده این بوده که چراغ امیدم رو فروزان و دلم رو گرم نگه دارم به کسی که لح

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

امروز از صبح که بیدار شدم حوصله هیچ کاری نداشتم تا ظهر جز اندک مقدار تاریخ ادبیات هیچی نخوندم . نبودن مادرم هم مزید بر علت بود . نهار رو خوردم و دیدم اینجوری نمیشه .خلاصه که جوگیر شدم و گفتم یه کم آشپزخونه رو جمع کنم شاید حالم جا اومد رفتم تو آشپزخونه و با کوهی از ظرف روبرو شدم تقریبا پشیمون شدم و با اینکه از چیدن ظرف تو ماشین متنفرم (چون همیشه تا آرنجم پلو

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

برادرکم آزمون سنجش ١١ خرداد رو واقعا خراب کرد طوری که درصد دورقمی یکی دو تا داشت حتی عمومیا رو هم واقعا بد زده بود :'( کارنامه اش رو هنوز که هنوزه به پدرم نشون نداده. اصولا بچه توداریه از بچگیش هم همینطوری بود ولی من کاملا متوجه میشم که خیلی بی انگیزه شده و هیچ دل و دماغی واسه درس خوندن نداره. خیلی نگران آینده اش ام ولی هرچی هم سعی میکنم بهش انگیزه بدم و تش

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

زیر لایه های پنهان وجودم دخترکم گوشه ای نشسته، زانوهایش را بغل کرده و مثل ابر بهار اشک می ریزد. می خواهم به او نزدیک شوم ، موهای بلندش را نوازش کنم و به او بگویم دخترک قشنگم هیچ چیز در دنیا ارزش اشک های تو را ندارد؛ اما وا اجازه نزدیک شدن نمی دهد و با حرکاتش به من می فهماند که دوست دارد تنها باشد و به تلخی هایی که دیده و شنیده فکر کند. او احساس می کند روحش

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

مادرم میگه این روزا عجیب غریب شدی یهو دارم باهات صحبت میکنم میری تو عوالم خودت بعد یهو از هپروت میای بیرون میپری میری از تو کتاب یه چیزی رو چک میکنی بعد صدات از توی اتاق میاد که بلند بلند داری به خودت میگی اون چیزی که یادت رفته بود . واقعا حق داره مادرم این روزا یه مدل عجیبی شدم مثلا چند روز پیش که رفته بودیم پیک نیک هر مگسی که از کنارم رد میشد با خودم میگف

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

یکی از اقوام نه چندان دورمون دخترخانمیه ٩ ماه از من بزرگتر که دو ماه قبل ازدواج کرد ما از بچگی هم بازی بودیم و هم صحبت ( ایشون خواهر همون گل پسری هستن که من علوم باهاش کار میکردم ). آخرین بار ٢ هفته قبل میزبان این خواهر و برادر و مادرشون بودیم و دیشب دیدم که بهم تکست داده که میدونم درس داری و چیزی تا کنکور نمونده ولی میشه بیام خونه تون ناراحتم افسرده ام

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

چند وقت قبل انباری رو زیر و رو کردیم و من کارتن هایی پیدا کردم که توش یه سری از کتاب های نوجوونیام و کودکیام بود یه سری رو برداشتم و با خودم آوردم بالا هم به خاطر نوستالژی شون و هم اینکه بعضیاشون حاوی مطالبی بودن که به درد همه ادوار زندگی آدم میخورد. یکی از این کتاب ها زندگی نامه دانشمندان بود وقتی داشتم زندگی نامه ماری کوری رو میخوندم به قسمتی از وصیت نام

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

مادرم میگن من خیلی زود دندان درآوردم اگه اشتباه نکنم حول و حوش ٤/٥ ماهگی و میگن که به شدت از همون موقع روی بهداشت همون یکی دو تا دندان حساس بودن و حتی توی مهمونی هایی که به آخر شب ختم میشده مسواک من رو با خودشون می بردن تا من بدون مسواک نخوابم ! من هم از وقتی خودم رو شناختم یاد ندارم شبی رو بدون مسواک خوابیده باشم و مسواک زدن رو پیچونده باشم طوری که همه فام

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

فردا آخرین آزمون سنجشه و من احساس میکنم که تراز ١٠٦٠٠ آزمون قبلی من رو غره کرده و می ترسم که یک هفته مونده به کنکور این آزمون خدای نکرده خراب بشه و همه معادلاتم بهم بریزه :'((( از ترس دارم سکته میکنم و هیچ جوری نمیتونم خودم رو آروم کنم موضوع اینجاست که دلیل این همه استرس و تشویش رو خودم هم متوجه نمیشم و به هرچی که فکر می کنم تا مُچ خودم رو بگیرم می بینم همه چیز رو بلدم . نمیدونم واقعا این استرس لعنتی از کجا منشا می گیره :((

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:08

نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ولی دور و اطراف من پر بوده همیشه از کِیس های ازدواج ناموفق :'( از دخترهایی که با هزار امید و آرزو وارد خونه ای شدن که قرار بود خونه امید و آرزوهاشون باشه اما از اون همه امید و آرزو جز نقشی بر آب چیزی نمونده . از کسی که بیست و چند ساله داره زندگی میکنه تااا کسانی که قدمت زندگی مشترک شون ٧-٨ ساله . تئوری همشون هم اینه که به

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

یه آزمایش خون کامل داده بودم برای چکاپ معمولی . ده روز طول کشید تا جوابش آماده بشه و تو این ده روز خود خدا میدونه که از استرس چی کشیدم که نکنه خشی به سلامتم افتاده باشه . خداروشکر همه چیز خوب بود ولی واقعا از اعماق قلبم خداروشکر کردم و باز از همون اعماق قلبم دعا کردم که خدا توی این ماه نقره ای و ستاره بارون به همه کسانی که به هر نحوی بیمارن رو کمک کنه که بتونن با بیماری شون مبارزه کنن و دوباره سلامتی شون رو بدست بیارن .

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

انگار این اضغاث احلام لعنتی دست بردار نیستن از سر ما ! امروز دوباره وقتی در حال خواب بی وقت نیمروزی بودم خواب دیدم با یه کوله پشتی پر از کتاب و چند تا از کتاب های قطور کنکوریم تو دستم رفتم آموزشگاهی که سال آخر دانشگاه کلاس زیست شناسی میرفتم اونجا چون برای زبان انگلیسی کنکور کلاس ثبت نام کرده بودم !! :'((( خلاصه توی راهروها دنبال کلاسم میگشتم که آقای معلم

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

مادرم معمولا خیلی کم آش درست میکنه چون واقعا موقعی که درست میکنه براش سنگ تموم میذاره و خب بالتبع خیلی باید زحمت بکشه البته من کمک میکنم ولی خب در نهایت مسئولیت اصلی با خودشونه . دیروز قرار شد که برای امروز افطار مهمون داشته باشیم مادرم گفت خوبه یه کم آش درست کنم و کشمکش من و خان داداشم شروع شد . چون من آش جو دوست دارم و برادرم آش رشته . آخر سر مادرم گفت ا

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

چند روز قبل داشتم با خودم فکر می کردم که چرا چند سال قبل همه چیز انگار آسون تر و سهل الوصول تر بود و من انگار چقدر راحت تر به اون اهدافی که داشتم می رسیدم ، خوب که فکر کردم و ریشه یابی کردم دیدم کلید طلایی فقط یک عبارت بوده : صبر و شکیبایی. به قدری توی دو سه سال اخیر ناشکیبایی و بی تابی کردم برای رسیدن به اهداف ریز و درشتی داشتم که الان که یادش میفتم کلی

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

توی اینترنت دنبال یه هدیه تولّد خلاقانه و علمی و در عین حال جذاب میگشتم برای اون شاگرد به غایت باهوشم که قبلا راجع بهش صحبت کرده بودم که کاملا اتفاقی وارد سایتی شدم که وقتی خودم بچه بودم همه اسباب بازی های فکریم ساخت اون شرکت بود و من هنوز دارمشون اون اسباب بازی ها رو . چشمم خورد و دیدم که سایتش مدل های آناتومی هم داشت و ناگفته پیداست که من مثل توی کارتون

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

خوب یادمه موقعی که کلاس اول دبیرستان بودم ، یه زنگ داشتیم به نام برنامه ریزی تحصیلی و شغلی که حتی یادمه کتاب داشت و توش کِیس هایی رو مطرح کرده بود که مثلا درست انتخاب نکرده بودن و تبعاتش گریبان گیرشون شده بود . اون موقع توی ١٤-١٥ سالگی برام خنده دار بود که یه انتخاب به این سادگی اینقدر زندگی آدمها رو تحت الشعاع قرار بده اما حالا که گریبان گیر خودم شده دارم

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

از دیروز یه حال عجیبی دارم به طرز عجیبی احساس خستگی می کنم انگار که کوه کندم . واقعا یه احساس تنفر طوری داره بهم دست میده از درس که به شدت برام نگران کننده است من که عاشق جست و جو و یادگیری بودم الان همش خوابم یا اگرم بیدار باشم سردرد دارم و کسلم و دست و دلم به درس نمیره . این جمعه آزمون دارم باز و کم کم دارم به این نتیجه می رسم که این ویژگی هفته های منتهی

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

٢سال قبل بعد از از دست دادن م.ژ نازنین خیلی داغون شده بودم زندگی برام هیچ معنای قابل قبولی نداشت و فقط با کلاس های درسی که از ٨ صبح تا ٨ شب بود سعی داشتم خودمو توی درس غرق کنم تا شاید کمتر احساس کنم که چه بلایی سرم اومده . توی اون دوران یادمه خیلی کم میخوابیدم چیزی حول و حوش ٢-٣ ساعت در شبانه روز و همون هم با کابوس از خواب می پریدم . دو سه ماهی گذشت و من د

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

یادم میاد وقتی کلاس چهارم دبستان بودم توی فاصله تموم شدن امتحانات خرداد تا دادن کارنامه ها یه شعر ٣-٤ بیتی برای معلم کلاس چهارمم گفتم و روزی که رفتیم کارنامه بگیریم توی یه کارت براشون نوشتم و تاریخ زدم و بهشون هدیه کردم . به قدری خوشحال شدن و تشویقم کردن که من مطالعه ام با این که خیلی زیاد بود ولی چندین و چند برابر شد و هر از گاهی هم شعر میگفتم . تابستون او

برچسب: نویسنده: ساناز رنجبر تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 18:53

صفحه بندی